آسمانآسمان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

زميني به وسعت آسمان

شربت زعفرون

يک عالمه چيز دارم ياد مي گيرم هنوز هيچي نشده. مامانم بهم شربت زعفرون هم ياد داد. خيلي خوش مزه ست. اما وقتي حسابي با مامانم ازش خورديم يادمون افتاد که بهتره ما اصلا در اين ماه هاي آخر شربت زعفرون نخوريم که من فعلا اينجا بمونم تا بعد    ...
4 تير 1392

واه که چه سخته!

البته! من به هيچ احدُ​الناسي بارداري شير به شير رو پيشنهاد نمي کنم. در کنار تمامي مزايايي که داره، اگر آدم دست تنها باشه خيلي سختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه. از لحاظ جسمي و گاهي رواني!!!   ...
1 تير 1392

آنچه مهيا مي شود...

مامانم داره کم کم اتاق داداشم رو يک محمدسجاد تکونيِ اساسي مي کنه که جا براي من و اسباب اثاثيه ي نازم باز شه... واي که چقده خوش حالم که دخملم چنتا کشو... قسمتي از آويز لباس کمد... فعلا حاصل اين اتاق تکوني از براي ورود منه ...
31 خرداد 1392

بودن تو دست ما نبوده که ماندنت را ما رقم بزنيم.

دختر يکي يک دانه ي دردانه ام. زينب پري حان. از اولي که باردار شده ام، نفرات زيادي را به من گفتند که ما هم مثل تو بوديم. منتها در تعريف هايشان يک حرف مشترک داشتند و آن اينکه متاسفانه قريب به اتفاقشان مي گفتند انقدر دلمان مي خواست که دوميِ مان بيفتد يا حتي بدتر تلاش هم کرده بودند و موفق نشده بودند!!!! واقعا از ديشب که آخرين داستان اين اتفاقات را شنيدم همه ش دارم خدا را شکر مي کنم که حتي يک لحظه هم به فکر از بين رفتن چه به صورت طبيعي چه حتي مصنوعي! نيفتادم. نه من و نه پدرت. و اين مهم را به فال نيک مي گيرم و منتظر هستم که به اميد همين يک کار خير مهمي که ما در دوران باردار بودنت انجام داديم توفيق شکوفا شدنت را خدا نصيبت کند. اميد...
30 خرداد 1392

اولين موفقيت هاي دخترونه

جاتون خالي واسه اولين بار من و مامانم يک شيشه شربت سکنجبين اساسا خوشمزه درست کرديم. و الان داريم هي به خودتمون دو تا افتخار ميکنيم. به بابا و داداش پيشنهاد مي کنم يه فکري به حال خودشون بکنن ...
28 خرداد 1392